حسن حسن زاده آملى
330
هزار و يك كلمه (فارسى)
گويا غرض از كوههء دستان سرو ، شاخى چند است كه از بدن سرو برآمده است و او را در مجمره شب سوخته مىگويد كه دود ظلمت بر آن مشعر است . و باب زن در لغت سيخ كبابست كه طناب شعله زرين آفتاب را به دو تشبيه كرده كه گويا گوشت ران حمل را بدان سيخ كباب مىكنند كه ران حمل قريب او بود ، و علامت آفتاب در حمل بودن است كه اشارت به فصل بهار طراوت شعار است و محلّ مساوات ليل و نهار . هر آينه معنى آن شد كه سرو در مجمرهء فلك سوخته شد كه ران حمل بر سيخ شعله آفتاب دوخته گرديد . و بر ارباب ادراك و طبايع ادراك پوشيده نماند كه تا غايت ابيات تعريف صبح بود بر صحايف كافور بار اكنون به خامهء عنبر شمامه صفات شب سيه نامه مىنمايد در اشعار تا واضح باشد . بيت چهاردهم قصيده : چون تف آتش فتاد از كف مغرب در آب * زلف بنفشه بِرُست از گلوى ياسمن غرض از تف آتش خورشيد است كه در آب مغرب افتاده . و لفظ رست و رستن بمعنى روئيد و روئيدن است . و از زلف بنفشه غرض ظاهر گشتن شب ظلمانيست از گلوى ياسمن سفيد روز . هر آينه معنى آن شد كه چون آتش مهر از كف مغرب در آب افتاد يعنى در تحت الارض ، زلف بنفشه شب از حلق ياسمن روز رسته سنبل گشاد و نافهاى عنبر در مجمر نهاد . بيت پانزدهم قصيده : چرخ چو پروانه بود قطب چو شمع از قياس * جرم زحل چون دخان دور قمر چون لگن غرض از پروانه بودن چرخ طريق گشتن اوست بر دور نقطه قطب كه آن را به شمع تشبيه كرده جهت دور فلك بر گرد آن و خط محور چون بدن شمع و روشنى